لقمان و زرتشت ؛فيثاغورث

دوشنبه ٣٠ آبان ١٣٨۴ – ٢١ نوامبر ٢٠٠۵

 

zartosht%201.jpgابتدا در باب ارتباط نام لقمان و زرتشت که در عنوان مقاله يکی گرفته شدند بايد بگويم. در منابع يونانی و رومی صحبت از ديدار فيثاغورث  در حدود اواسط قرن ششم پيش از ميلاد با مغ معروفی در امپراطوری کورش هخامنشی است که با نامهای زابراتاس، زاراتاس ، زاراس، زاريت و زرواستر معرفی گرديده است.

برخی از محققين معاصر به سبب ترديدی که در زمان زندگی زرتشت در قرن ششم قبل از ميلاد کرده اند؛ منکر صحت اين ملاقات تاريخی گرديده اند. در صورتيکه نامهای زابراتاس (دارای پيکر تنومند)، زراتاس (زرين پيکر)، زاريت (زرين) يا زرواستر( بر خوردار از پيکر زرين يا شهريار زرين) به وضوح هم نشانگر نام زرتشت (دارای تن زرين) و هم  لقمان ( دانای زمخت اندام)  می باشند. پس بی جهت نيست که زرتشت در تاريخ همچنين با نامهای برديه ( بزرگ تن)، زريادر (دارندهً تن زرين) و تنائو کسار  (بزرگ تن)، ابراهيم ادهم  (ابراهيم بور)، بيژن ( دور درخشنده)، بودا (مّنور)، مهاويرا (بزرگ دانا) و لقمان (به معنی دانای دارندهً تن زمخت در زبانهای ايرانی و افغاني) معروف گرديده است. وی همان کسی است که در قرآن تحت اسامی ايوب، صالح، هامان و لقمان به کرات ياد شده است. و در هند تحت نامهای بودا و مهاويرا  مشهور گرديده و از آنجا و همچنين از طريق نامهای توراتی و قرآنی اش شهرهً آفاق گرديده است.

موضوع برده بودن لقمان در عهد جواني، از جزء مان (مانيه) در نام خود وی بر گرفته شده است که در زبانهای کهن ايرانی به معنی بردهً خانگی بوده است و چون اصل زرتشت (شروين خرمدينان، لقمان مسلمين) به ديار زنج (يعنی قبايل مادر سالار آمازون/ سرمت يعنی اسلاف صربوکرواتها) می رسيده، لذا به اشتباه  لقمان را از ديار زنج آفريقا يعنی حبشه به شمار آورده اند.

موضوع سياه پوست بودن وی بايد از اينجا و همچنين لقب ادهم وی که معنی دوپهلوی بور و سياه را می داده، بيرون تراويده باشد. جالب است که  در اساطير اسلامی او را پسر خواهر درشت اندام ايوب به شمار آورده و عمر هزار ساله بر وی قائل شده اند و انباذ قليس ( امپدو کلس فيلسوف يونانی قرن پنجم پيش از ميلاد) را از شاگردان وی شمرده اند. سعدی اشعاری را در باب وی آورده که دانستن آن خالی از لطف نمی نمايد:

 شنيدم که لقمان سيه فام بود

نه تن پرور نازک اندام بود

 

يکی بندهً خويش پنداشتن

زبون ديد در کار گل داشتن

 

جفا ديد و با جور و قهرش به ساخت

به سالی سرايی ز بهرش به ساخت

 

چو پيش آمدش بندهً رفته باز

ز لقمانش آمد نهيبی فراز

 

به پايش در افتاد و پوزش نمود

به خنديد لقمان که پوزش چه سود

 

 به سالی ز جورت جگر خون کنم

به يک ساعت از دل بدر چون کنم

 

ولی هم ببخشايم ای نيکمرد

که سود تو مارا زيانی نکرد

 

تو آباد کردی شبستان خويش

مرا حکمت و معرفت گشت بيش

 

غلاميست در رختم ای نيکبخت

که فرمايشم وقتها کار سخت

 

دگر ره نيازارمش سخت دل

چو باد آيدم سختی کار گل 

 

هر آنکس که جور بزرگان نبرد

نسوزد دلش بر ضعيفان خورد

 

گر از حاکمان سخت آيد سخن

تو بر زير دستان درشتی مکن

 

نکو گفت بهرام شه با وزير

که دشوار بر زيردستان مگير

 

مولوی نيز اشعاری در اين باب دارد که جالب است:

 

نه که لقمان را که بندهً پاک بود

روز و شب در بندگی چالاک بود

 

خواجه اش می داشتی در کار پيش

بهترش ديدی زفرزندان خويش

 

ژانک لقمان گرچه بنده زاد بود

خواجه بود و از هوی آزاد بود

 

گفت شاهی شيخ را اندر سخن

چيزی از بخشش ز من در خواست کن

 

گفت ای شه شرم نايد مر ترا

که چنين گويی مرا زين برترآ

 

من دو بنده دارم و ايشان حقير

وآن دو برتو حاکمانند و امير

 

گفت شه آن دو چه اند آن ذلت است

گفت آن يک خشم و ديگر شهوت است

 

شاه ان دان کو زشاهی فارغست

بی مه و خورشيد نورش بازغست

 

مخزن آن دارد که مخزن عار اوست

هستی او دارد که با هستی عدو است

 

خواجهً لقمان به ظاهر خواجه وش    

در حقيقت بنده لقمان خواجه اش

 

در جهان باژگونه زين بسی است

در نظرشان گوهری کم ز خسی است

 

zartosht.jpgاز اشعار مولانا چنين برمی آيد که منظور از شاه وخواجهً لقمان همان کورش بوده که پدر زرتشت (لقمان) يعنی سپيتمه وليعهد و داماد آستياگ را به قتل رسانده و با زن وی آميتيدا ازدواج صوری نموده و پسران وی يعنی سپيتاک زرتشت (زريادر، گئوماته برديه) ومگابرن ويشتاسپ را به پسر خواندگی و برادری خود قبول کرده و به حکومت نواحی بلخ و گرگان منسوب کرده بود.

افزون براين دختر معروف خود آتوسا (هووي) را به همسری سپيتاک زرتشت در آورده بود.

نگارنده قبل از درک موضوع يکی بودن لقمان با زرتشت، لقمان را با فيلسوف بزرگ يوناني/ رومی يعنی آلکمايون  برابر می نهاد وبه عبث برای آن پی توجيه لغوی ميبود. به هر حال فيثاغورث تشنهً علوم که پايش به مراکز امپراطوری کورش هخامنشی رسيده بود، فرصت ديدار فرزانهً بی نظير تاريخ ايران باستان يعنی زرتشت را- که تحت نام لقمان با افلاطون در يک رده قرار داده ميشود- از دست نداده است؛ چه همانطوريکه ديوخری کوستوم، از مورخين کهن آسيای صغير ميگويد معروف است که زرتشت فردی به شمار می رفته که خود عاشق دانش و عدالت اجتماعی بوده است.

نويسندگان کهن يونانی و رومی محل ديدار فيثاغورث و زرتشت را بابل يا پارس يا سمت بلخ و هندوستان آورده اند که با توجه به نارسايی و عدم صراحت بياناتی که در اين باب آمده تعيين محل ملاقات آنان دشوار می نمايد، ولی از آنجاييکه گفته شده فيثاغورث در سفر تحقيقاتی خويش تا حدود هندوستان پيش رفت بايد محل ملاقات آنان بلخ يعنی محل حکومت زرتشت  در عهد کورش بوده باشد. و الّا  سفر به سوی هندوستان وی چندان هدفمند نمی نمايد.

برای بررسی سفر فيثاغورث به بين النهرين و فلات ايران مطالب کتاب زرتشت در گاثاها را، تر جمه و تحقيق استاد هاشم رضی را در دست داريم. از آنجاييکه نگارنده در اغلب موارد با نتيجه گيريهای وی موافق نبوده و نظر ديگری دارم، لذا مطالب وی و منبع او را به عنوان دادهً خام استفاده می نمايم.

بهتر است که توضيحی در باب دليل اين امر بدهم که ابهامی در مورد برجای نماند:اگر چه مطالب کتاب زرتشت در گاثاها، ترجمه و تحقيق استاد هاشم رضی در مورد نظرات ايرانشناسان در باب ايرانشناسان در باب ملاقات فيثاغورث و زرتشت بسيار جالب است. اما همانطوريکه از متن ترجمه و تحقيق وی آشکار است وی و مرجعش يعنی فردريک وينديشمن در موضوع انکار تاريخی  و حقيقی بودن خبر ملاقات فيثاغورث و زرتشت به خطا ميروند. اصولاٌ کار اينان ترجمه و تأليف منابع تاريخ اساطيری ايران است تا تحقيق در اين باب .

اما نزد نگارنده موضوع عکس آن است : سالها پيگيرانه اما بدون تعجيل روی موضوعات خاصی در باب تاريخ اساطيری ايران کار کرده و سر انجام بعد از متقاعد شدن آن را برای انتشار آماده می سازم و مخارج امرارو معاشم هم از اين راه نيست. چنانکه تأليف کتاب٣۶٨ صفحه ای گزارش زادگاه زرتشت و تاريخ اساطيری ايران قريب ١٢ سال طول کشيد. استاد هاشم رضی و منبع وی در همان گام اول به بيراهه می روند وفتی که نظرات برخی از ايرانشناسان بزرگ غربی در مورد زندگی زرتشت در قرن ششم قبل از ميلاد  را قبول نمی کنند و همين را دليل نفی خبر ملاقات فيثاغورث و زرتشت  خود می آورند و به سوی نظريهً ناکجا آباد دولت کيانيان در سمت خوارزم کشيده ميشوند.

تفاوت نظرات اساساٌ از اينجا شروع ميشود که نگارنده با کشف اتفاقی محل نگهداری اوستای عهد ساسانی در جنب خانهً خود در روستای چيکان مراغه (شيچيکان کتاب پهلوی دينکرد) که با ديدن دو مُهر بزرگ اوستايی همراه بود سر نخ رشتهً سرخ تاريخ اساطيری ايران را به دست آورده بود و افزون براين کشف مکان آتشکدهً آذرگشنسب در آن حوالی بود که در حدود ١٠ کيلومتری جنوب شرقی شهر مراغه (رغه زرتشتي) واقع شده است يعنی همانجاييکه استاد پورداود حدس آن را زده بود و .....  نگارنده بر اساس اين اکتشافات از آستانهًدر عرض سی سال تحقيق دوايری از اطلاعات تاريخ باستانی ايران را ترسيم نموده، نه با مرکزی فرضی و خيالي، چنانکه ايانشناسان تا به حال کرده اند، بلکه با جغرافيای تاريخی مشخص که حل معمای تاريخ اساطيری ايران را ممکن می ساختند.

پيداست پی اين کار را بايستی گروه ايرانشناسان و باستانشناسان داخلی و خارجی به عهده می گرفتند که اين طور نشد. بدين سبب که نگارنده در آن سال که دانشجوی دانشگاه تبريز بودم، وجود اين اماکن باستانی را در همان سال اول دانشجويی به وزارت فرهنگ و هنر گزارش کردم و جواب رسيد نامه را با تشکری از معاونت ادارهً فرهنگ و هنر، دراردوی عمران ملی بندر عباس دريافت نمودم، درهمان سال هم به طور اتفاقی ملاقات اتفاقی کوتاهی باهاشم رضی در محل کتابفروشی فروهر پيش آمد که با غلبهً احساسات من همراه بود و فرصت طرح آن گزارش باستانشناسی پيش نيامد. چند ماه بعد آتش انقلاب بر افروخته شد و بساط ايرانشناسی دولتی تقريبا برچيده شد و راه اينجانب از آن وقت که ٢۷ سال از آن می گذرد به خارج کشور کشيده شد و زنجيرهً تحقيقات در اين راه ادامه گرديد. حال برگرديم برسر موضوع ملاقات فيثاغورث و زرتشت در کتاب زرتشت در گاثاها که استاد هاشم رضی آن را از روی نوشته های ايرانشناس آلمانی فردريک وينديشمن ترجمه و تدوين نموده است.

چنانکه قبلاٌ اشاره شد نگارنده اطلاعات مزبور را به عنوان مصالح خام استفاده کرده و تنها نظرات درست را دستچين خواهد نمود: تا  آنجا که ما آگاهی داريم نخستين برخورد بين آراء يونانيان و انديشه های مغان برخوردی است که ميان فيثاغورث و مغی به نام های زابراتاس ، زاراتاس ، زاريت و زرواستر  روی داده و سالها ادامه داشته است. تاريخ نگاران باستانی و شرح حال نويسان کنونی در مورد سال تولد اين خردمند و فيلسوف بزرگ اتفاق نظر ندارند. عده ای سال تولد او را ۶٠٨ و ۶٠۵ و عده ای ديگر به سال ۵۷٠ پيش از ميلاد می دانند.

ولی ما اطمينان داريم که سالهای پر ارزش زندگی او در زمان کورش (۵۹٨- ۵٢۹) گذشته و زمانی که وی اقامتگاه خود را جهت يک مسافرت طولانی علمی ترک نموده، قبل از مرگ بنيانگذار سلسله هخامنشی يعنی کورش سوم بوده است.... دقت مختصری در روحيهً کنجکاو فيثاغورث نسبت به درک و شناخت مذاهب مختلف، خود موجب تثبيت اين نظريه می گردد که وی به بابل، مرکز آسيايی دانش بشري، مسافرت نموده و به طور قطع با کلدانيها و مغان نيز آشنايی يافته است. در ضمن با مطالعهً روحيهً تاريخ نگاران و دانشمندان ادوار کهن در می يابيم که اصولاٌ درر آن زمان مردمی يافت ميشده اند که برای دريافت چگونگی وقايع تاريخی و مطالعه و تحقيق مذاهب ملل مختلف، سالهای متمادی عمر خود را دور از وطن و در ميان اقوام و ملل بيگانه و با سختی و رنج بسيار به سر می کرده اند. يامبليخوس گويد:" در اين زمان فيثاغورث علاقهً فراوانی به مکالمه با مغ داشته و به همين علت با علايق آنان آشنا شده و به طريقهً پرستش خدايانشان آگاهی يافته و در شمارش اعداد، حساب، موسيقی و ساير علوم زمان آنان به کمال فضل رسيده است.

وی مدت دوازده سال در آنجا اقامت نموده و در سن ۵۶ سالگی بابل را به قصد ساموس ترک گفته است." پلينی بزرگ در تاريخ طبيعی خود آورده: " ازآنجا (بابل) به سرزمينهای پارسيان رفته و دانستنيهای بسيار از مجوس (مغان) فراگرفته است." آپوليوس فلوريدوس گويد:" سر انجام فيثاغورث، امپدوکلس، دموکريتوس و افلاطون برای آموزش ساحری مجوسيان به پيش رانده و رنج سفر را تقبل کردند." کلمنس اسکندرانی  می آورد:"نويسندگانی يافت ميشوند که می گويند فيثاغورث توسط مجوسی پارسی تعليم يافته است."ديوژنوس لائرتوس می گويد:

"او در فرصتی نيکو به بهترين وجه با مجوس گفتگو کرده است." پورفيريوس در کتاب زندگی فيثاغورث گويد و از قول وی در بارهً مغ (زابراتاس) چنين می گويد:" او راستی را قبل از هر چيز جايگزين ساخته است، دور نمايی از خدانمايی را نشان می دهد که بدنش از نور و روشنايی خالص پر شده است، روح وی به سوی راستی گرايش داشته و از زشتی و دروغ بری و گريزان است.

و سپس ادامه می دهد او از مجوس، پرستش خدايان برحق و ساير فرايز زندگی را شنيده و آموخته است.زمانی که او موطن خويش را جهت آموزش و سنن و رسوم يونانيان و بربريان ترک گفت. هنوز جوان بوده و از يک روح کنجکاو سرشار بود. او زمانيکه پوليکرات او را با نامه هايی به آمازيس توصيه نمود، در مصر اقامت داشت، و زبان آنان را آموخت. چنانچه به وسيله آنتيفون در کتابش دربارهً مردانی که در فضيلت براو برتری داشته اند، نقل شده است سپس وی به سوی بابل و مجوس روبرده است.

اما در بابل به همان ترتيب که با کلدانيان گفت و گو کرد با زابراتاس نيز مکالمه نمود. با کسی که سر پيچی و گناه را از همان ابتدا از زندگی خود زدوده بود و طريق پاکی و راستی را به مردم شريف آموزاند. او همچنين دکترين زابراتاس را در بارهً طبيعت آموخته و نخستين مبانی و اصول جهانشناسی را نيز ياد گرفت".

به نظر می رسد آن چه را که پورفيريوس در اينجا ذکر کرده از آريستوکسنيوس اخذ کرده، از نوشته های کسی که قسمتهای قابل توجه نگاشته هايش توسط هيپوليتوس نگهداری شده بوده است. آريستوکسنيوس روايت کرده که زاريت (زابراتاس)، دکترين خويش را برای فيثاغورث چنين شرح داده است:" از آغاز دوسبب و يا دو اصل برای اشياء عالم وجود موجود بوده است، يکی پدر و ديگری مادر، روشنايی به جای پدر و تاريکی به جای مادر بوده است: از روشنايي، گرما، خشکي، سبکی و سرعت به وجود آمده و از تاريکي، سرما، رطوبت، سنگينی و تنبلی پديد آمده است؛ و از تمامی اينها دنيای نرينه و مادينه به وجود آمده است. دنيا هم چون موسيقی از يک هماهنگی برخوردار است و گردش منظم خورشيد و پديد آمدن روز و شب دليل اين هماهنگی است."

پلوتارک نيز در اين باب گويد: "زابراتاس استاد فيثاغورث دو را مادر نمرات و يک را پدر ناميده است."  اگر ما طالب درک بيشتری در رابطه با زابراتاس يا زرواستر باشيم کافی است بگوييم  که به عقيده سويداس که زارس (زرين) مجوسی ياد کرده و وی را معلم فيثاغورث می نامد، يا به نظر پلينی که زاتاس  (دادگرو قانونگذار) مدی صحبت می کند و همچنين آگاثياس و فوتيوس که زورواستر (زراتوشترا، زرتشت) را زارادس (فرد زرين) يا زاراسدس (فرد زرين شکل) ناميده اند معلوم ميشود اينها همه نشانگر يک فرد بوده اند. ناگفته نماند آپيوليوس ستايشگر تنها کسی است که نام معلم مغ فيثاغورث را به شکل زورواستر (يعنی زرتشت) آورده است.

چنانکه اشاره کرديم آپوليوس فلوريدوس معتفد است که فيثاغورث داوطلبانه در صدد آموزش رموز و اسرار مصريان بر آمده و در مصر از کاهنان، فنون و نيروهای باور نکردنی جشن های قربانی دار، علم شگفت انگيز اعداد و دانشهای استادانهً هندسه را فرا گرفته است؛ اما به آموزش اين هنرها قانع و راضی نشده و برای پی بردن به دانستنيهای بيشتراز مصر روی به کلده و بابل نهاده و سپس به سوی هندوستان رهسپار گشته است و در آن سامان با برهمنان که طبقهً مذهبی بوده و علما و مردان خردمندی داشته اند آشنايی يافته و سپس با گيمنوسوفيستها " حکيمانی که برهنه و عريان زندگی ميکرده اند" طرح دوستی ريخته اند. نگارنده در پايان بايد بيفزايد که لابد همين گيمنوسوفيستها بوده اند که دين زرتشتی را در شرق به هيئت بودائيگری عرضه نموده اند که به نظر نگارنده  از نظر عمده کردن مسائل اخلاقی بر ديگر اديان موجود مزيت دارد.

 

/ 0 نظر / 13 بازدید