شاهنامه و تاريخ(۲)

هرمزد و اهريمن كه نماد ثنويت و دوبُنى جهان‏بينى ماست - در اينجا سه گانه شد؛ فريدون سه‏پسر داشت، ايرج خردمند و با فرهى، تور زود خشم و پرخاشجو و سلم كه از گوهر خاك بود وخواهان آرامش.(9) در تاريخ حماسى ما نيز تورانيان بى‏آرام و ستيزه جويند و روميان كشور سلم ازنبرد ايران و توران بركنار! دو هماورد (ايران و توران) به نشان دوبُنى بينش ما، فضاى تاريخ گيتى‏را فرا مى‏گيرند. اما در همه حال نيكان از پس بدان فرا مى‏رسند؛ بدى نخستين و پيشاهنگ است.پس از فريدون نبردهاى بازماندگان ايرج و تور تمام بخش بزرگ پهلوانى شاهنامه را - با همان‏درونمايه نيك و بد - تا مرگ رستم در بر مى‏گيرد؛ مانند جنگ ديرپاى آفريدگان هرمزد و اهريمن‏كه تا فرجام عمر گيتى به درازا مى‏كشد، منتها با اين تفاوت كه پايان تاريخ جهان پيروزى ورستگارى است و پايان حماسه، فاجعه فرمانروائى بهمن و اسكندر - و عاقبت بخش تاريخى،شكست ايرانيان و پيروزى عرب‏ها. زيرا «تاريخ» ما در دورانى از «آميختگى» مى‏گذرد كه اهريمن‏همچنان در تكاپوست و بدى در تار و پود جهان دويده است.

*

گوهر بينش اساطيرى ايران «دوبنى» است. در آگاهى ما هستى، نه آميزه‏اى از بد و نيك، بلكه‏چون روز و شب دو پديده جداى بهم بسته بود: نور و ظلمت، نيك و بد، زيبا و زشت! و تا روزدور رستاخيز اين دو سرچشمه زاينده هستى را در كشمكشى مدام مى‏دانستيم (يا مى‏دانيم). ازهمين رو ديد ما از دنيا و آخرت در ذات خود اخلاقى است؛ هر چيزى يا خوب است يا بد. و بدو خوب ناگزير باهم ناسازگار و در جدالند. در نتيجه، اين ديد اخلاقى حماسى نيز هست.(10)تاريخ مينو، از آفرينش تا رستاخيز با جنگ ايزدان و ديوان آغاز مى‏شود و به پايان مى‏رسد. و امادر گيتى نبرد پادشاهان و پهلوانان گردونه اين تاريخ را مى‏گرداند، در جانبى فريدون و سياوش وكيخسرو، رستم و گودرز و گيو جا دارند و در جانبى ضحّاك و افراسياب و گرسيوز.

امّا زمين آئينه تمام نماى آسمان نيست و بازتاب سرگذشت جهان در زندگى ما، پس از گذر ازتجربه بشرى و صافى واقعيت، به حقيقتى - نه آنچنانكه در آرزوى ماست - مى‏انجامد. واقعيت‏ناخوشايند نقش خود را بر خيال خوش ما مى‏زند و پهلوان‏هاى شاهنامه (كه در دوران كيهانى«آميختگى» بسر مى‏برند)، گرچه ضحّاك و افراسياب يا گرسيوز و سودابه را نابود مى‏كنند، ولى‏خود نيز عاقبت غم‏انگيزى دارند. ايرج و سياوش، سهراب و اسفنديار و بهرام جوان مرگند، زال ورستم و گودرز و پيران و فرنگيس در آخر كار ناكامند. دودمان‏هاى شاهان نيز سرنوشتى بهترندارند، پيشداديان با جمشيد - كه پادشاهى جهان دشمن جانش شد و پيروزى ضحّاك‏ماردوش، و لهراسپيان با دارا و پيروزى اسكندر گجسته به آخر مى‏رسند و پايان ساسانيان را ازهمان آغاز و از خوابى كه اردشير ديد مى‏دانيم؛ زمان همه را ويران مى‏كند.(11) شايد براى همين‏انديشه رستاخيز و بازگشت اين چنين در فكر و خيال ما نيرومند بود و هست. به هر حال تنهايك خاندان از چنين عاقبتى در امان است. كيانيان از رستاخيز كننده‏اى كه نژاد همه به وى‏مى‏رسد (فريدون) آغاز مى‏شود و به رستاخيز كننده ديگرى كه مى‏رود تا باز گردد (كيخسرو)،پايان مى‏يابد. بجز اين شاهنامه حماسه شكست و تاريخ ناكامى است. اما فقط از ديدگاهى!» زيراشكست اين بزرگان، از زن و مرد، شكست بزرگى نيست، شكست آرمان‏هاى بزرگ افتاده در كمندواقعيت است، كه شكسته مى‏شوند اما رام نمى‏شوند؛ آرزوهاى سركش رام نشدنى در پيچ و خم‏خزنده تاريخ!

/ 0 نظر / 12 بازدید