کافه شو کای ما



يک کلوپ ادبى در يک مرکز خريد

حافظه جوانان قريب به سی ياری نمی‌کند آن‌زمان را که در شهرشان کنار کافه‌ها و رستوران‌ها، کلوپ‌ها هم رونقى داشتند. که اين رسم مانند ديگر رسوم در دهه پنجاه از آن ‌سوی ‌آب به کشورمان وارد شد و جايگاهی در خور در ميان شهر‌نشينان که نه، بالاشهر‌نشينان يافت. پر واضح که همه آنچه بود به‌خاطر منافات با فرهنگ اين‌سوی انقلاب زدوده شد و اندک اندک خاطره‌اش نيز. رسم کلوپ رفتن shooka.side.01.jpgو در کلوپ نشستن گرچه بسيار به کافه‌نشينی اکنون شبيه بود اما آنچه که اين‌دو را متفاوت مىکرد انتخابی بود که در کلوپ دوسويه بود و در کافه يک‌سويه. رسم بر اين استوار بود که پيش از آنکه در کلوپی را به‌رويت بگشايند بايد می‌دانستند که کيستی و چيستی. بدين‌سان اعضای يک کلوپ از يک قماش بودند و محفلی می‌ساختند يک‌دست، که تا سر‌حد ممکن رضايت اعضا را جلب می‌کرد. شايد برای تهرانيان جوان چنين حضوری افسانه‌اى بنمايد، اما اگر اندکی به احوال کافه رفتن جوانان امروز دقيق شوی می‌بينی که کافه‌های موجود هر‌يک محفلی‌ هستند که مشتريانشان را با آزمون‌هايی نانوشته و قربال‌هايی نامرئی انتخاب می‌کنند و تعامل بين کافه‌دار و کافه‌نشين با نگاهی دوباره مشهود.

گاندی از آن دسته‌ خيابان‌های تهران است که يک سرش به شهر وصل است و يک سرش به بالاشهر. هم شخصيت تجاری مسکونی‌اش و هم نزديکی‌اش به خيابان وليعصر رونقی مضاعف به گاندی بخشيده. اما گاندی نه به‌ داشتن خانه‌های مجلل مسکونی مشهور است، که کم از اين‌دست ندارد، و نه فروشگاه‌های گران‌فروشش. آنچه نام اين خيابان را شهره‌ شهر کرده مرکز خريدی است که به‌مرور زمان و در طول سال‌ها به مجتمعی از کافه‌ها تبديل شده‌است و اگر کافه‌ها را بهشت و جهنمی باشد، که لزوماً نيست، اينجا را می‌توان بهشت کافه‌های تهران ناميد. 

کمتر کسی است که اهل کافه‌رفتن باشد و هرازگاهی سراغش به اين مرکز خريد نيفتد و کمتر کسی‌است که اهل قهوه‌خوردن در تهران باشد و نام شوکا به گوشش آشنا نيايد. بيست سال پيش آن زمان که هنوز بک‌استريت بويز تهرانی به جبر خرد‌سالی خانه‌نشين بودند و چشم انتظار والدين پفک به‌ دست، در ايوان مرکز خريد گاندی يک کافه بيشتر نبود. کافه‌ای که به‌دست يارعلی پورمقدم گشوده شده‌ و تا مدت‌ها به همراه نادری و تاتر تنها کافه‌های شهر بودند. اکنون شوکا بی‌هيچ زرقی در گوشه‌ای از مجموعه کافه‌هايی قرارگرفته که هر يک در زرق، برق از چشمان می‌ربايند. به‌نظر ناظران، در اولين نگاه، شايد شوکا ديگر در اين آوردگاه صنفی سلحشوری به حساب نيايد، اما حقيقت چيزی جز اين است.

پورمقدم پيش از آنکه کافه‌چی باشد، نويسنده است و اهل اقليم هفت‌هنر، همين است که در کافه‌اش به‌روی اهل ادب باز است و هميشه می‌توانی نويسنده‌، روزنامه‌نگار يا نقاشی را در آن بيابی. کافی‌است لحظه‌ای به صدای ميز کناری گوش بسپاری و در لحظه‌ای در بحثی ادبی شريک شوی. کافی ‌است نگاهی به در و ديوار کافه بياندازی تا ببينی نام‌هايی را که گرچه اکنون نام‌آشنايند اما shooka.side.02.jpgدر گمنامی کمرشان به صندلی‌های خشک شوکا تکيه خورده. مقدم از آن دست کافه‌دارهايی است که هم قدمتش و هم مرامش به او اين اذن را می‌دهد که مشتريش را انتخاب کند. که خودش می‌گويد کاسبی که مشتری‌اش را نشناسد نابينا به. شايد همين وسواس در انتخاب قهوه‌خوران باشد که شوکا را بيشتر به يک کلوپ شبيه کرده تا يک کافه. او مشتريانش را نه با ضرب اعتنا و جبر بلکه با اتمسفر کافه‌اش انتخاب می‌کند. نت‌های کلاسيکی که هميشه در چندمتر جای کافه وزان است و رديف کتابخانه‌ای که ديوار پشت دخل را پوشانده و خودش، که ساده و بی‌ريا هميشه برای صحبت در مورد ادب و هنر وقت دارد، آن‌چنان موجی در اطراف شوکا ساخته‌ است که چون آهن‌ربايی هم جذاب است و هم دافع.

اگر جذب نشدی، هستند کافه‌های ديگری که چند متری آن‌ور تر قهوه‌ای جلويت بگذارند، اما اگر جذب شدی، پای در يکی از بهترين محافل ادبی و هنری تهران خواهی گذاشت. که در آنجا قهوه‌ای خواهی خورد با چاشنی ادبيات و بی‌ هيچ منتی از اوضاع روز هنر باخبر خواهی شد. ديگر مهم نيست که بر روی نيمکت‌های نارنجی رنگ‌و رو رفته بنشينی يا اين‌سوی دخل يا آن‌سوی دخل بايستی، که اعضای کلوپ در شلوغی‌ها به آن‌سوی دخل هم می‌روند، و يا حتی در ايوان تکيه‌زده بر هره قهوه‌ات نوش‌جان کنی. ديگر مهم نيست که قهوه‌ای که می‌خوری از قهوه فلانی بهتر و از بهمان بی‌طعم‌تر است. سادگی و بی‌ريايی از نکات قوت شوکاست. آنطور که حتی به منو نيز تسری کرده. شکم‌پر‌کن‌ترين خوردنی شوکا ساندويچی است به پنير و گردو اندوده که با يک استکان چای سرو می‌شود و به‌جرات از بسياری از محصولات ژنريک ساندويچ‌سازهای برقی که در هرکافه‌ای با کالباس و سس محياست، خوش‌طعم‌تر است. خوردنی‌ها که به‌کنار، می‌توانی از يارعلی، آخرين شماره مجلات ادبی را بخری و کتابهای روز بازار، آنها که درخورند، در کنار کتاب‌های خودش آماده عرضه‌اند. روزنامه‌ها نيز به لطف اهالی کافه‌شوکا دست‌به‌دست می‌چرخند. شيشه‌های شوکا نيز محل نصب پوستر تازه‌ترين اجراهای تاتر و موسيقی در شهر است و اگر خواستى پول قهوه خود را بپردازی می‌توانی به صفحه‌ای که مشتريان در آن کارت ويزيت خود را چسبانده‌اند نگاهی بيافکنی. shooka.side.03.jpg

درگوشه‌ای از نمای پشت دخل ماشين ‌دريافت و پرداختی، خاموش و بی‌استفاده، افتاده که ديگر جزوی از دکور است تا اسباب کسب. ‌علاقه يارعلی به اسکناس آنقدر نيست که عزمش را برای روشن کردن ماشين جزم کند. قيمت‌ قهوه‌ها به قول خودش دانشجويی است و حساب کتاب دکان را نه‌ آخر هر شب که آخر هر سال جمع می‌کند. بی‌هيچ قيمتی اضافه‌تر به مشتری‌های هميشگی‌اش قهوه در ليوان بزرگ‌تر تعارف می‌کند و از بقيه هم خون‌بها نمی‌خواهد.



/ 1 نظر / 7 بازدید
سيدتقی

شوکا... يادم می‌مونه. شايد يه روز ما هم اونجا سری زديم