شاهنامه و تاريخ(۱)

شاهنامه تاريخ پيشينيان، و به منزله تاريخ، سرگذشت ايران است در زمان و ردّ پاى زمان است در ايران. شاهنامه در قرن چهارم‏هجرى سروده شد، چهار سد سال پس از شكست ايرانيان از عرب‏ها؛ زمانى كه ايرانيان خراسان مى‏كوشيدند تا در شرايط تازه و در برابرخلافت بغداد سرنوشت سياسى و فرهنگى خود را باز سازند. سلسله‏هاى ايرانى از چندى پيشتر تشكيل شده و زبانشان، فارسى، به‏عنوان زبان دين و دولت پذيرفته و شالوده فرهنگ ويژه ما، در پهنه تمدن اسلامى، ريخته شده بود. فردوسى در چنين روزگارى «تاريخ»ايران را سرود. در شاهنامه تاريخ و زبان با هم و درهم ساخت و سامان مى‏يابند. هم طرح هر دو افكنده مى‏شود و هم مرز و ميزانشان‏معين مى‏شود.

بناهاى آباد گردد خراب‏

ز باران و از تابش آفتاب‏

پى افگندم از نظم كاخى بلند

كه از باد و باران نبايد گزند

برين نامه بر عصرها بگذرد

همى خواندش هر كه دارد خرد(1)

پى‏افكندن در «نظم»، خود از همان آغاز «نظام» و سامان دادن، پراكنده (نثر) را به رشته كشيدن و از ريختن و گسيختن رهاندن است؛زبان بربنيانى نظام يافته (نظم)، بنا مى‏شود، آنهم به صورت «كاخى بلند». پيداست كه شاعر از كار خود تصوّرى بزرگ و «معمارانه» دارد:تصوّر نقشه داشتن، شالوده ريختن، برافراشتن در و ديوار و بام و بى‏گزند ماندن از باد و باران، پناه گرفتن در خانه زبان، در زبان زيستن!(2)

پس از فرو ريختن ساسانيان و درنگى دراز، در آخرهاى پادشاهى سامانيان، تاريخ ايران بار ديگر پى‏افكنى و بنا مى‏شود؛ منتها اين بارنه به دست پادشاهى چون اردشير، بلكه به دست شاعرى چون فردوسى؛ و همچون كاخى بزرگ و با شكوه! براى همين پاره‏اى ازداستان‏ها را كه شاهانه مى‏بيند برمى‏گزيند و پاره‏اى ديگر را به كنار مى‏نهد و تاريخ سزاوار ايران را مى‏سازد.

شاهنامه مى‏گويد فريدون با تقسيم جهان ميان پسرانش سه كشور ايران و توران و روم را بنا نهاد. پس از آن برادران از فزونخواهى و آزبه برادر كوچك‏تر حسد بردند و او را كشتند. از آنگاه تاريخ حماسى (حماسه پهلوانى) ما برادر كشى، به خونخواهى ايرج شروع شد و بابرادركشى - مرگ رستم به نيرينگ برادر - به آخر رسيد. درگيرى ديرپاى ايران و توران برادركشى دو گروه از يك نژاد است. هر دو فرزندان‏فريدونند. و طرح اين تاريخ - در آغاز، مسير كلى و فرجام - گوئى گرته‏بردارى ناپيدا و ناخودآگاه از سرمشقى ازلى و نمونه‏اى نخستين‏است؛ ساختار، پيدايش و سرگذشت ايران به چگونگى آفرينش و سرنوشت جهان مى‏ماند.

*

تا آنجا كه مى‏دانيم آيين زُروانى مغان از زمان هخامنشيان در غرب ايران وجود داشت. درعصر ساسانيان متن‏ها و باورهاى مزديسنى چنان با آموزه‏ها و عقايد اين آيين آميخته بود كه‏مى‏توان آنرا «نوعى زردشتيگرى به صورت زُروانى» ناميد.(3) اينك مى‏توان اسطوره زُروانى‏آفرينش و تاريخ جهان را در نظر آورد و تاريخ حماسى ايران را با آن قياس كرد:

پيش از آنكه هيچ چيزى وجود داشته باشد، نه آسمان نه زمين و نه هيچ آفريده‏اى درآسمان و زمين، يكى به نام زُروان - به معناى بخت يا فره - وجود داشت. او هزار سال‏تمام قربانى مى‏كرد كه فرزندى به نام هرمزد بيابد تا آسمان‏ها و زمين و آنچه را در آنهاست‏بيافريند، پس از هزار سال قربانى زروان با خود انديشيد و گفت «قربانى و نيايش من به چه‏كار مى‏آيد؟ پسر من هرمزد زاده خواهد شد، يا كوشش‏هاى من بيهوده است.» و در حالى‏كه چنين مى‏انديشيد نطفه هرمزد و اهريمن در تن مادرشان بسته شد. هرمزد از بركت نذرقربانى، و اهريمن از ترديد در سودمندى آن. زروان چون دانست گفت: «اينك دو پسر درتن مادر؛ آنرا كه پيشتر پيدا شود پادشاه مى‏كنم.» هرمزد كه انديشه پدر را دانست، آنرا به‏اهريمن گفت... از اين حرف اهريمن زهدان مادر را دريد و از آن بيرون آمد و خود را به‏پدر رساند. زُروان كه او را ديد ندانست كه او كيست و پرسيد تو كيستى؟ و او گفت من‏

پسر توام. زروان به او گفت پسر من بويا و نورانى است. ولى تو تاريك و بدبويى. در اين‏گفت و گو بودند كه هرمزد، به وقت، زاده شد، نورانى و خوش بو بيرون آمد و خود را به‏زروان نمود. و چون زروان او را ديد دانست كه اين، هرمزد پسر اوست كه برايش قربانى‏نذر كرده بود و شاخه‏هاى «برسمى» را كه در دست داشت... به هرمزد داد و گفت: «تاكنون‏من براى تو قربانى كردم، بعد از اين تو براى من قربانى خواهى كرد.» و او را تبرّك كرد.آنگاه اهريمن به زروان گفت: «مگر تو نگفتى از دو پسرم، پادشاهى را به آن خواهم داد كه‏زودتر به نزد من بيايد؟» زروان، براى آنكه بدعهدى نكرده باشد، به اهريمن گفت: «اى‏دروغ بد كار 9000 سال فرمانروايى تو را باشد و سرورى هرمزد را و در پايان 9000 سال‏پادشاهى هرمزد راست و مى‏كند آنچه بخواهد.»(4)

در اين اسطوره زمان بيكران (زُروان اكرانه) سرچشمه نيكى و بدى (هرمزد - اهريمن) است.و چون بى‏خواست او بدى با نيكى توأمان و همزمان پديدار شد، پس زُروان از خود زمان‏كرانمند (زُروان درنگ خداى) - دوران نبرد نيك و بد - را پديد آورد تا عمر اهريمن به آخر رسد.بدين گونه زُروان، بخت (سرنوشت) گيتى را رقم مى‏زند، بى‏آنكه با آن (يا فره) اينهمان باشد؛ جزآنكه زُروان زمان است و هر كس نصيب خود را از بخت و فره در جريان گذشت زمان بدست‏مى‏آورد. شايد به همين سبب در اين گزارش زمان و فره و بخت را همانند پنداشته‏اند، در حالى‏كه زُروان حتى بر بخت خود فرمانروا نيست، وگرنه اهريمن از وى نمى‏زاد و او ناچار نمى‏شدراهى بيابد تا روزى عمر اين فرزند ناخواسته را به سر رساند.

زُروان خداى جهان آفرين نيست. اين، خوشكارى پسران اوست. از همين رو از هرمزدمى‏خواهد كه براى او قربانى و او را نيايش كند، يا به سخن ديگر جهان نيكى را به ضد بدى‏بيافريند. زيرا، در بينش اساطيرى ما نيز، آفرينش از قربانى (و انديشه كه به آن خواهيم پرداخت)زاده مى‏شود. مثلاً در جاى ديگر مى‏بينيم كه هرمزد مردم و فلز را از مرگ كيومرث آفريد، كه نام اوخود به معناى «زندگى ميرنده» است. از درگذشت كيومرث (قربانى) و ريختن تخمه او بر خاك،پس از چهل سال، «مشى و مشيانه» از زمين رستند، «ريباس تنى، يك ستون (ساقه)، پانزده‏برگ... سپس هر دو از گياه پيكرى به مردم پيكرى گشتند... هرمزد به مشى و مشيانه گفت كه مردم‏ايد، پدر و مادر جهانيان‏ايد. شما را با برترين عقل سليم آفريدم... انديشه نيك انديشيد، گفتارنيك گوئيد، كردار نيك ورزيد، ديوان را مستائيد.»(5) بدين‏گونه همان‏طور كه «مينوى خرد» نيزمى‏گويد مردم، «نران و مادگان از تن او آفريده شدند و... فلز نيز از تن او آفريده و خلق شد.»(6)

در اوستا نيز آفريدگار، اهوره مزداست. چون اهريمن از بن تاريكى برون مى‏آيد و روشنايى رامى‏بيند كه نيكوست، آنرا مى‏خواهد و به آسمان هجوم مى‏آورد تا بگيردش، اهوره مزدا جهان‏نيكى را مى‏آفريند و اهريمن براى رويارويى جهان بدى را! و نبرد دراز نيك و بد، بنا به پيمانى درمى‏گيرد. اهوره مزدا پايان رستگار جهان را مى‏بيند كه پيمان مى‏بندد و اهريمن نمى‏بيند.

عمر جهان در سنّت‏هاى زردشتى 12 هزار سال است. در سه هزار سال نخست، اورمزدآفريدگان را به صورت مينوى (نامرئى، نامحسوس، غيرمادى) ميافريند. در پايان اين دوره‏اهريمن قصد تجاوز به قلمرو اورمزد را مى‏كند. اما باز پس رانده مى‏شود و به مدّت سه‏هزار سال بيهوش و بى‏فعاليت مى‏ماند. اورمزد در اين سه هزار سال كه سه هزار سال دوم‏از دوران جهان است، موجودات را به صورت «گيتى» (مرئى و محسوس و مادى)مى‏آفريند. در پايان اين دوره اهريمن حمله مى‏كند و دوران آميزش نيكى و بدى يعنى‏جهان كنونى آغاز مى‏گردد و شش هزار سال دوام مى‏يابد. زردشت در ميانه اين دوران‏يعنى در آغاز چهارمين سه هزاره ظهور مى‏كند.(7)

بازمانده ادبيات پهلوى نشان مى‏دهد كه در روزگار ساسانيان، يعنى دوران تكوين و تدوين‏خداينامك‏ها، تا چه اندازه اسطوره و انديشه زروانى با آداب و آيين و باورهاى زردشتى‏درآميخته بود. از اين رو، همچنان كه ديديم در اسطوره‏هاى ايرانى (خواه زروانى و خواه‏زردشتى)، جهان آغاز و انجام و در نتيجه عمرى دارد؛ بينش اساطير ايران تاريخى است و برهمين گرته شاهنامه نيز «تاريخ» اسطوره، حماسه پهلوانى و ايران ساسانى است. از اين رو پيوندشاهنامه با اساطير ايران را مى‏توان از ديدگاه‏هاى چندى نگريست و از جمله هزاره‏هاى آميختگى‏و نبرد نيك و بد را در پادشاهى دراز و افسانه‏اى جمشيد و ضحّاك و افراسياب بازيافت.(8)

*

در شاهنامه اسطوره و حماسه و تاريخ، افسانه و داستان و واقعيت، در هم تنيده‏اند. شاهنامه‏به منزله اثرى ادبى حماسه‏ايست كه در آن سه بخش اساطيرى، پهلوانى و تاريخى باز شناخته‏مى‏شود: حماسه اساطيرى، حماسه پهلوانى و حماسه تاريخى! بخش نخست، «سرگذشت»افسانه‏ها و شخصيت‏هاى اساطير است. بخش ديگر «تاريخ» حماسى ايران، ماجراى دليرى ونبرد پهلوانان و پادشاهان (به‏طور خاص بخش حماسى و پهلوانى كتاب) است و بخش پايانى‏تاريخ دوران تاريخى است. البته اين بخش بندى اجمالى و تقريبى است و گاه مرز روشنى،به‏ويژه ميان دو بخش نخستين، كه نام‏آورانى چون فريدون و افراسياب و كيخسرو، نقش‏پردازان‏آنند، وجود ندارد.

در شاهنامه تاريخ گيتى بازتابى است از تاريخ مينو؛ زمين از راه آسمان و واقعيت از راه‏اسطوره در تصور نقش مى‏بندد. اگر دوران حماسى كتاب را از پادشاهى فريدون - تقسيم جهان‏به سه كشور ميان سه پسر - تا پايان سرگذشت رستم بدانيم، آنگاه مى‏توان نقش اسطوره وانديشه زمان مينوى را مانند تار و پود در بن، و تاريخ پهلوانى ايران را چون نقشى بر آن،بازشناخت. زُروان با زادن پسران طرح 9000 ساله سرنوشت كيهان را مى‏ريزد (كه اين سرنوشت‏با سرگذشت و تاريخ كيهان اينهمان است)، و فريدون با تقسيم جهان ميان پسران طرح تاريخ‏ايران و توران (و روم) را! زُروان خواهان اهريمن و نبردش با هرمزد نبود، فريدون نيز دشمنى‏سلم و تور با ايرج را بر نمى‏تافت و چون از برادركشى آنها باخبر شد «بيفتاد ز اسپ آفريدون به‏خاك.» زُروان براى شكست و مرگ اهريمن، زمان كرانمند را از خود پديد آورد، فريدون نيز، به‏كين‏خواهى، ايرج، منوچهر را برانگيخت و از پاى ننشست تا برادركشان كشته شدند.

چون اين كرده شد روز برگشت و بخت‏

بپژمرد برگ كيانى درخت‏

فريدون بشد نام او ماند باز

بر آمد چنين روزگارى دراز

(د 1، ص 156)

پس از نابودى ضحّاك بيدادگر، اينك با كشتن سلم و تور، ديگر خويشكارى فريدون دادگرپايان مى‏يابد و زمان او به سر مى‏رسد.

زُروان و هرمزد (در سنّت زردشتى) فرمانرواى بخت خود نيستند، در هر دو افسانه وجوداهريمن ناخواسته بود. فريدون نيز، كه نام و «نيكوئى او به داد و دهش» بود، پيش از ايرج، داراى‏فرزندانى شد - درست به خلاف گوهر و سرشت پدر، هم بيدادگر و هم آزمند! جز آنكه دو گانه‏

/ 0 نظر / 8 بازدید